ماجرای زیبای توبه علی گندابی همدانی

ماجرای زیبای توبه علی گندابی همدانی

در منطقه ى گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دایمالخمر به نام على گندابى .

او در عین اینکه توجهى به واقعیات دینى نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برخى از بعضى از مسایل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .

روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ، ناگهان کلاه را از سر

برداشت و زیر پاى خود قرار داد و موهاش رو پریشون کرد و خودش رو سیلی زد ، رفیقش به او نهیب زد : چه مى کنى ؟ جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن

جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ،که مرا با این کلاه و قیافه دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ، در آن حال ممکن بود .

نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید : نخواستم با کلاهى که به من جلوه ى بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند .

در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شیخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدین ، و مورد توجه . مى گوید : در ایام عاشورا در بعد از ظهرى به محله ى حصار در بیرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، کمى دیر شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنیدم که مست و لا یعقل پشت در بود ، فریاد زد : کیست ؟ گفتم : شیخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز کرد و فریاد زد : تا الآن کجا بودى ؟ گفتم : به محله ى

حصار براى ذکر مصیبت حضرت سید الشهدا (علیه السلام) رفته بودم ، گفت : سال به ۱۲ ماه همش روضه گفت :آخه امشب شب اول محرم است .ناگهان علی دوید به طرف دروازه و شروع کرد سرش را به در کوبیدن و خودش ملامت کردن که چرا شب اول محرم مشروب خورده براى من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اینجا همه چیز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشین

وروضه بخوان و از مصیبت قمر بنى هاشم بخوان !

از ترس چاره اى ندیدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، همین که گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله او گریه ى بسیار کرد ، من هم به دنبال حال او حال عجیبى پیدا کردم ، حالى که در تمام عمرم به آن صورت حال نکرده بودم . با تمام شدن روضه ى من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجیبى در درون او پدید آمد !

فردا به بعضی گفتم علی گندابی عوض شده گریه کن امام حسینه مردم باور نکردند رفتیم در خونه شون که از خوش بپرسن .زنش گفت رفته کربلا!!!

پس از مدتى از برکت آن توسل ، به مشاهد مشرفه ى عراق رفت ، امامان بزرگوار را زیارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .در آن زمان میرزاى شیرازى صاحب فتواى معروف تحریم تنباکو در نجف بود ، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر میرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد

بزرگ شرکت مى کرد .شبى در بین نماز مغرب و عشاء به میرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنیا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن کنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به میرزا عرضه داشتند : آن عالم گویا مبتلا به سکته شده بود و به خواست حق از حال سکته درآمد ،مردم به میرزا گفتند علی خیلی وقته از سجده سربلند نمیکنه ، تکونش دادند دیدند مرده{میگفتند میرزا به مردم گفته بود اون تو سجد ه از خدا خواسته بود این قبر مال اون

بشه حالابمیره و خدا همون موقع دعاش را مستجاب کرده بود} میرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن کردند !

متن بالا برگرفته از وبلاگ محدث می‌باشد.

یا الله به حق حسین(ع) توفیق توبه ی واقعی به ما عنایت کن. برای دانلود سخنرانی و نقل این موضوع توسط حاج آقا علی اکبری از یکی از لینک‌های زیر استفاده کنید. پیشنهاد می‌کنم حتما دانلود کنید.

حجم:۲/۶mb

مدت:۱۱:۳۰ دقیقه

نوع فایل:mp3

دانلود داستان توبه علی گندابی

دانلود فایل(غیر مستقیم) فایل کمکی

« محو اسرائيل » و حتي آمريکا ، در 11 روز

« محو اسرائيل » و حتي آمريکا ، در 11 روز


   روز اول : گرد و غبار حاصل از طوفان شن در عراق ، آسمان ايران را غبار آلود ساخته است ، دولت ايران براي پيشگيري از خسارات اين پديده ، مراکز آموزشي و همچنين مراکز صنعتي خود را به مدت 48 ساعت تعطيل کرده است . در خيابان هاي پايتخت پرنده پر نمي زند و مردم ايران در زير خنکاي کولر هاي ساخت وطن ، درب و پنجره هاي خود را به روي گرد و غبار عراقي بسته و چشمان خود را به روي فيلم هاي تکراري رسانه ملي دوخته اند ، در همين حال خبري غير منتظره همه مردم ايران را در حيرت فرو برد . سيماي جمهوري اسلامي ايران ، ناگهان برنامه هاي عادي خود را قطع و اعلام کرد : « مردم قهرمان ايران ، دقايقي پيش ، عقابان تيز پرواز نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و فرزندان شما در پدافند هوايي ، 33 جنگده رژيم صهيونيستي را در حالي که قصد تجاوز به آسمان ايران را داشتند سرنگون ساختند . »
هنوز دقايقي چند از اين خبر نگذشته ، مردم ايران به خيابان ها ريختند و عليه آمريکا و انگليس و اسرائيل شعار دادند . خبر گزاري هاي همه عالم در خيابان هاي تهران در بدر به دنبال خبر هاي تازه اند . آنان شديدا علاقه دارند ،
sms هاي شهروندان ايراني را پي بگيرند . جوليا خبرنگار تلويزيون ايتاليا اعتقاد دارد ايراني ها تحليل هاي خود را در قالب sms و در يک جمله کوتاه بيان مي کنند و غالبا به اصل مطلب هم مي پردازند . او مي افزايد ، آنان اسرائيل را عددي حساب نمي کنند و حتي صفر را هم از آنان دريغ مي دارند ، اما بخوبي مي دانند که بايد خود را براي جنگ با آمريکا آماده سازند . از کبرا که چهارده سال بيش ندارد مي پرسم ، چه sms ي برات ارسال شده ، ميگويد : « پس از اسرائيل ، نوبت آمريکاست » مي پرسم ، آيا نمي ترسي از اينکه آمريکايي ها با موشک هاي پيشرفته خود همه جا را به آتش بکشند ؟ در حالي که مي خندد مي گويد ، نه ، خب ما هشت سال تجربه جنگ با همين آقاي پيشرفته را داريم ، تازه ، شرايط خيلي عوض شده ، پاسخ ما اينک « موشک جواب موشک » است .

   روز دوم : اخبار تاييد نشده اي حکايت از آن دارد که صبح امروز بعضي از شهرهاي ايران مورد اصابت چندين فروند موشک اسرائيلي قرار گرفته است ، اما هيچ مقام رسمي اين خبر را تاييد نکرده است . خيابان هاي تهران همچنان شلوغ است ، مردان و زنان ايراني در ميان گرد و غبار از ياد رفته ، سخت مشغول ساختن پناهگاههاي زير زميني براي کودکان و سالمندان هستند ، جوانان ايراني پيرينت هاي خانگي خود را بکار انداخته اند ، آنها صدها هزار نسخه در قطع
A4 ، شعار هايي به زبان هاي انگليسي ، عربي و فارسي بر عليه آمريکا و انگليس و اسرائيل نوشته و در خيابان هاي تهران پخش و پلا کرده اند . بعد از ظهر مردم پايتخت کفن پوشيده بودند ، از انقلاب تا آزادي ، انگار برف باريده باشد ، کل مسير سفيد سفيد شده بود . خبرنگاري که در کنار من براي تلويزيون فرانسه خبر ارسال مي کرد . دوربين خود را بر روي مانيتور لپ تاپ خويش زوم کرد و خطاب به مردم فرانسه گفت : کفن پوشان خيابان هاي پايتخت تمامي ماجرا نيست ، من نظر شما را به تصاوير ماهواره اي گوگل از سرزميني بنام ايران جلب مي کنم ، چنانچه ملاحظه مي فرمائيد ايران به رنگ سفيد در آمده است ، ايران کفن پوشيده است و يکصدا مي گويد « واي اگر خامنه اي حکم جهادم دهد ، ارتش دنيا نتواند که جوابم دهد »
   روز سوم : يکي از مقامات ارشد سپاه پاسداران اصابت چندين موشک به شهرهاي ايران را تاييد کرد . او در پاسخ خبرنگاري که از او پرسيد : موضع ايران در قبال حملات موشکي اسرائيل چه خواهد بود ، گفت : من دقيقا نمي دانم مواضع ايران چه خواهد بود . اما مي توانم به شما بگويم که اگر به دنبال خبري داغ مي گرديد ، تا دير نشده به اسرائيل برويد و تا مي توانيد تصاوير ويديويي برداريد ، چرا که بعد از چند روز کشوري بنام اسرائيل از جغرافياي زمين حذف خواهد شد . او توضيحات بيشتري در اين زمينه ارائه نداد .
   روز چهارم : تنور جنگ ايران و اسرائيل روز به روز داغ تر مي شود . ملک عبدالله پادشاه عربستان دولت ايران را به دروغگويي متهم ساخت و استفاده اسرائيل از حريم هوايي عربستان را بي اساس خواند و از دولت ايران خواست که بيشتر مواظب رفتارها و گفتارهاي خود باشد و اين در حاليست که اکثر خبرگزاري هاي جهان حکايت ديگري از قضايا دارند . آنان معتقدند اسرائيل علاوه بر استفاده از حريم هوايي عربستان از کمک هاي ميلياردي ملک عبدالله نيز بي نصيب نمانده است . در اين حال ، اوباما هم اتهام ايران مبني بر چراغ سبز آمريکا به اسرائيل جهت بمباران ايران را رد کرد و از ايران خواست ، خود را با جامعه بين المللي هماهنگ سازد . سارکوزي ، رئيس جمهور فرانسه هم گفته ، رژيم ايران دارد پوست مياندازد و از مير حسين موسوي خواست که خود را براي پوشيدن جامه رياست جمهوري آماده سازد . بر اساس آخرين خبر هاي گزارش شده صدها فروند موشک سرگردان در قلب اسرائيل فرود آمده است .
   روز پنجم : امروز روز ، غير منتظره هاست انگار ، هنوز خورشيد از پهناي آسمان بالا نرفته ، خبرگزاري ها از اصابت چندين موشک سرگردان به پايگاه هاي نظامي آمريکا در عربستان خبر دادند ، پس از آن بود که تلويزيون المنار و الجزيره قطر تصاويري را به نمايش گذاشتند که هيچ احدي انتظار آن را نداشت ، کل خاور ميانه از کوچک و بزرگ به خيابان ها ريخته بودند ، گزارشگر المنار در ميان فريادهاي « موشک هاي سرگردان ، تشکر تشکر » داد مي زند : مردم جهان من سيل هاي بي شماري را در عمرم ديده ام . اما هرگز سيل انساني نديده بودم ، مردم خاور ميانه همچون سيل براه افتاده اند و در سر راه خود هر آن چيزي که نشاني از آمريکا و انگليس و اسرائيل دارد ، محو و نابود مي سازند . طبق گزارش هايي که به دستمان رسيده ، ملک عبدالله پادشاه عربستان به مقصد نامعلومي گريخته است ، از محل دقيق حسني مبارک ، رئيس جمهور مصر اطلاع دقيقي در دست نيست ، مردم مصرفرياد مي زنند « ما همه ايراني هستيم » ... و آنگاه دوربين بر روي سفارتخانه آمريکا در مصر زوم مي کند . که در شعله هاي آتش مي سوزد و خبرنگار المنار لبنان در ميان اشک ها و لبخند ها فرياد مي زند : اسرائيل تمام شد . اکنون نوبت آمريکاست !؟
   روز ششم : مير حسين موسوي بيست و دومين بيانيه خود را در سايت قلم منتشر ساخت .
   روز هفتم : چه کسي باور مي کرد که روزگاري فرا خواهد رسيد و باراک حسين اوباما پس از خواندن نماز صبح در يکي از مساجد نيويورک ، به سبک و سياق روحانيون ايراني به بالاي منبر رفته و مردم جهان را از خشونت بيم خواهد داد . او از همه مردم جهان بخاطر سياست هاي گذشته آمريکا عذر خواهي کرد ، از ويتنام ، از کوبا ، از ايران ، از عراق ، از افغانستان ، از پاکستان ، از فلسطين ، از لبنان ، از سومالي و ... و در پايان قسم ياد کرد که هرگز محموله نظامي به اسرائيل ارسال نکرده است ، گفتني ست ديروز يکي از کاربران توييتر خبري را منتشر ساخت که موجب به آتش کشيده شدن ده ها فروند هواپيما در فرودگاه لندن شد . خبر کوتاه بود : « کمک هاي نظامي آمريکا به اسرائيل ، جهت سوخت ، در فرودگاه لندن به زمين نشست .»

   روز هشتم : خبري در رجانيوز ، فضاي داغ و تابستاني تهران را داغ تر کرد : « ملک عبدالله پادشاه عربستان ، مهمان هاشمي رفسنجاني » اين خبري بود که همچون برق و باد در فضاي مجازي اينترنت انتشار يافت و سايت هاي گوگل ، ياهو ، توييتر ، فيس بوک و ... را با مشگل فني مواجه ساخت . فاطمه رجبي يکي از نوسندگان تندرو نظام طي مطلبي در وبلاگ خود ، با استناد به روزنامه جمهوري اسلامي که او آن را جمهوري اسرائيل مي نامد ، فاش ساخت که : ملک عبدالله ، اين ابوسفيان « سفاک » عربستان که از دست فرزندان خشمگين « روح خدا » گريخته ، سر از کاخ « قيصر ايران » در آورده است و ... استوانه ! نظام بار ديگر اثبات کرد که هرگز دوست ندارد پرچم « يزيد زمان » بر زمين افتد و ...
علي اکبر هاشمي رفسنجاني رئيس مجمع تشخيص نظام پس از چندين ساعت سکوت ، خبر مذکور را تکذيب کرد و از موشک هاي سرگردان حمايت کرد !
   روز نهم : براي دقايقي فعاليت سايت هاي گوگل ، ياهو ، توييتر ، فيس بوک و ... به حالت تعليق در آمد که با افزايش اعتراضات جهاني ، سايت هاي مذکور فعاليت خود را از سر گرفتند . دقايقي پيش سيد حسن نصرالله به صورت زنده ، با مردم جهان سخن گفت . او از جنگ 33 آغاز کرد و با پيگيري برکات جنگ 22 روزه غزه ، نويد پيروزي قطعي در جنگ کنوني را هم روز يازدهم اعلام کرد . او از مردم جهان خواست که آرامش خود را حفظ کنند و در فضايي آرام مطالبات خود را پي بگيرند . قبل از سخنان سيد حسن نصرالله ، پيام کوتاهي از طرف محمود احمدي نژاد ، رئيس جمهور ايران خوانده شد . او از موشک هاي سرگردان خواست که موشک هاي خود را رو شمعک بگذارند.
   روز دهم : مردم جهان همچنان به دنبال خبر هاي داغند ، دولت مصر سقوط کرده است ، عربستان هم و دولت هاي اردن و کويت هم حال و روز خوشي ندارند . هيچ خبري از سران دولت اسرائيل نيست حزب الله لبنان در آنجا مستقر شده اند ، سوري ها فرود گاههاي اسرائيل را به دست گرفته اند و پذيراي ميليون ها مسافري شده اند که از سراسر جهان به آنجا مي آيند تا فلسطين را ، اين سرزمين پيامبران خدا را دو باره بسازند .
   روز يازدهم : صبح زود مير حسين موسوي بيست و سومين بيانيه خود را در سايت قلم منتشر ساخت ، محمود احمدي نژاد هم سفري داشت به فلسطين غير اشغالي ، اما او قبل از آن در فرودگاه کربلا نشست تا بر خروج سربازان آمريکايي از عراق نظارت داشته باشد و پس از آن بود که در نماز جمعه قدس به امامت سيد حسن نصرالله ، به نماز ايستاد ...
     
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ?نِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ، الرَّحْمَ?نِ الرَّحِيمِ ، مَالِکِ يَوْمِ الدِّينِ ، إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاکَ نَسْتَعِينُ ، اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ ، صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ و ...

خاطرات خواندني از ساده‌زيستي رهبرمعظم انقلاب

آنچه در ادامه مي آيد قطره‌اي است از دريايي عظيم كه آب دريا را اگر نتوان كشيد هم بقدر تشنگي بايد چشيد. بي‌دليل نبود كه امام راحل (ره) در مورد ايشان فرمودند: «در مورد دوستان و متعهدان به اسلام و مباني اسلام از جمله افراد نادري هستيد كه چون خورشيد روشني مي‌دهيد.»

آيت‌الله خامنه‌اي در تمام طول زندگي، مشي ساده‌زيستي و مردمي بودن را حفظ كرده و تمام اطرافيان و مسوولان كشور را نيز به اين امر دعوت مي‌كنند. رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره‌هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده‌شان مي‌گويند: «پدرم روحانى معروفى بود اما خيلى پارسا و گوشه گير... زندگى ما به سختى مى‌گذشت. من يادم هست شب‌هايى اتفاق مي‌افتاد كه در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيه مي‌كرد و... آن شام هم نان و كشمش بود.»

حجت‌الاسلام سيدعلي اكبري در بيان خاطراتي در وبلاگ شخصي خود مي‌گويد: «ما زماني خدمت ايشان رفتيم و از آقا درخواست نموديم تا اجازه بفرمايند از داخل منزلشان و وضيعت زندگي‌شان فيلم‌برداري كنيم، تا مردم وضيعت زندگي رهبر خود را ببينند و بفهمند كه ايشان چگونه زندگي مي‌كنند. آقا فرمودند: «اگر شما بخواهيد زندگي مرا نشان بدهيد مي‌ترسم خيلي‌ها باور نكنند.» [نقل از حجت السلام المسلمين سيد علي اكبر حسيني]


از حضرت آيت‌الله جوادي آملي نيز نقل شده است: «يك روز مهمان مقام معظم رهبري بودم. فرزند ايشان آقا مصطفي نيز نشسته بود كه سفره گسترده شد، آيت‌الله خامنه‌اي به وي نگاهي كرد و فرمود: شما به منزل برويد. من خدمت ايشان عرض كردم: اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند، من از وي درخواست كرده‌ام كه باهم باشيم‌. آقا فرمودند: اين غذا از بيت‌المال است، شما هم مهمان بيت‌المال هستيد. براي بچه‌ها جايز نيست كه بر سر اين سفره بنشينند. ايشان به منزل بروند و از غذاي خانه ميل كنند. من در آن لحظه فهميدم كه خداوند چرا اين همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.»

زهرا رهنورد نيز تعريف مي‌كند: در زمان رياست جمهوري آيت‌الله خامنه‌اي، روزي همسر ايشان به منزل ما آمدند و به من گفتند: «كوپن قند و شكر ما تمام شده است، اگر شما قند و شكر داريد مقداري به ما قرض بدهيد.»


از مهندس حميد ميرزاده نيز نقل شده است: در زمان رياست جمهوري ، حضرت آيت الله خامنه اي يك چك پنجاه هزار توماني براي نخست‌ وزير وقت - مهندس مير حسين موسوي - ارسال مي‌نمايد و مي‌فرمايند: اين حداكثر پولي است كه ممكن است از بيت‌المال در هزينه‌هاي شخصي بنده جابجا شده باشد ، كمتر از اين است ، ولي شما اين مبلغ را به حساب خزانه دولت واريز كنيد تا من مديون بيت المال نباشم.


سردار سرلشكر سيدرحيم صفوي نيز در بيان خاطره‌اي مي‌گويد: ‌روزي كه در منزل مقام رهبري، در خدمت ايشان بودم، بحث قدري به طول انجاميد و نزديك مغرب شد. پس از نماز، معظم‌له با مهرباني به من فرمودند: «آقا رحيم! شام را مهمان ما باشيد». بنده در عين حال كه اين را توفيقي مي‌دانستم، خدمتشان عرض كردم:‌ «اسباب زحمت مي‌شود.» مقام معظم رهبري فرمودند:«نه، بمانيد؛ هرچه هست با هم مي‌خوريم.» وقتي‌كه سفره را گشودند و شام را آوردند، ديدم شام چيزي جز املت ساده نيست.


حجت‌الاسلام و المسلمين محمدي گلپايگاني نيز مي‌گويد: با اين‌كه مقام معظم رهبري مي‌توانند از همه‌ي امكانات مادي بهره‌مند شوند، سطح زندگي خصوصي ايشان از سطح زندگي يك شهروند معمولي پايين‌تر است. معظم‌لَه علاوه بر اين كه از يك زندگي معمولي سطح پايين بهره مي‌برند، دائماً به مسوولان سفارش مي‌كنند: «مواظب زندگي خود باشيد. اسراف نكنيد.»


دكتر غلامعلي حداد عادل در خاطراتش مي‌گويد: در اوايل رياست جمهوري آيت‌الله خامنه‌اي، يك شب ديداري با ايشان داشتم. صحبت به درازا كشيد، معظم لَه فرمودند: «شام پيش ما بمان.» من از اين دعوت خوشحال شدم؛ زيرا مي‌توانستم مدتي بيش‌تر در خدمت ايشان باشم. آقا فرمودند: «من نمي‌دانم شام چي داريم يا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست يا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم مي‌خوريم.» از همان دفتر كار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت كردند و گفتند: «خانم، شام چي داريم؟ فلاني پيش ماست و من گفته‌ام كه هر چه باشد با هم مي‌خوريم.» از جواب‌هاي آيت‌الله خامنه‌اي، احساس كردم كه در منزل به اندازه يك نفر شام كنار گذاشته‌اند. آقا فرمودند: «عيبي نداره! هر چه هست براي ما بفرستيد، قدري هم پنير و ماست همراهش كنيد.» پس از گذشت حدود يك ربع، يك بشقاب برنج ساده با يك كاسه كوچك خورشت معمولي خيلي متوسط و مختصر آوردند .قدري هم شايد نان و پنير و ماست همراه آن بود. آن‌ها را نصف كرديم و با هم خورديم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامي شكر كردم كه چنين تحولي در كشور ايجاد كرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اصراف و تبذيري وجود داشت و امروز رييس‌جمهور چه ساده زندگي مي‌كند.


حجت الاسلام و المسلمين مسيح مهاجري نيز مي‌گويد: «در زمان رياست‌جمهوري آيت‌الله خامنه‌اي، ايشان ماجرايي را براي من تعريف كردند كه بسيار شنيدني و جالب است. معظم لَه فرمودند روزي در دفتر كارم نشسته بودم، تلفن زنگ زد. مادرم پشت خط بود، گوشي را كه برداشتم با صداي خنده ايشان روبه رو شدم. علت را پرسيدم؛ مادرم گفت: «چند روزي است در خانه هيچ نداريم، پدرت هم پولي ندارد». اين داستان براي من بسيار مهم بود. پدر و مادر رييس‌جمهور كشور، پول و غذا ندارند. ماجراي مذكور نشان از ساده‌زيستي در خانه مقام ولايت دارد. ايشان در خانه بسيار ساده زندگي مي‌كنند و هيچ فردي تا به حال نتوانسته از موقعيت معظم لَه سوءاستفاده كند. چه افتخاري براي ملت مهم‌تر از اين كه چنين شخصيت ارزشمندي رهبري آنان را بر عهده دارد؟!


آيت‌الله سيدمحمودهاشمي شاهرودي نيز در بيان خاطره‌اي مي‌گويد: زندگي شخصي آقا از سادگي و سلامت خاصي برخوردار است. اين سادگي به زندگي نزديكان ايشان نيز سرايت كرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نيستند. همين اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعيت بازداشته است. من اين سادگي را در منزل ايشان به تماشا نشستم. روزي معظم لَه مرا به كتابخانه خود دعوت كردند، من در آن جا يك ميز ساده و قديمي ديدم. در كنار ميز نيز يك صندلي كهنه بود. آن ميز و صندلي مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبري در كتابخانه‌ي ساده‌ي خود هنوز از همان ميز و صندلي استفاده مي‌كنند.


حجت‌الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني «ره» نيز مي‌گويد: بر خود واجب مي‌دانم كه شهادت دهم زندگي داخلي آيت‌الله خامنه‌اي نه از باب اين‌كه رهبر عزيز انقلاب ما به اين حرف‌ها نياز داشته باشند، بلكه وظيفه خود مي‌دانم تا اين مهم را به مردم مسلمان وانقلابي ايران بگويم. من از داخل منزل ايشان مطلع هستم. مقام معظم رهبري در خانه، بيش از يك نوع غذا بر سفره ندارند. خانواده‌ي معظم‌لَه روي موكت زندگي مي‌كنند. روزي به منزل ايشان رفتم، يك فرش مندرس آن جا بود. من از زبري آن فرش به موكت پناه بردم.


آيت‌الله مصباح يزدي نيز مي‌گويد: مصرف گوشت خانه‌ي آيت‌الله خامنه‌اي در زمان رياست‌جمهوري تنها از طريق كوپن بود. ايشان در آن زمان به من فرمودند: «من تاكنون غير از همان گوشت كوپني كه به همه مردم داده مي‌شود گوشت ديگري از بازار نخريده‌ام.» امروز هم زندگي ايشان مثل زندگي مردم محروم و مستضعف است.

سيد علي اكبر طاهايي نيز در بيان خاطره‌اي مي‌گويد: «‌من در آن زمان نماينده‌ي مجلس شوراي اسلامي بودم. همسرم يكي از بچه‌ها را نزد پزشك برد و در مطب دكتر، همسر مقام معظم رهبري را ملاقات كرد. ايشان نيز يكي از فرزندان خود را براي مداوا به آنجا آورده بودند. كسي نمي‌دانست كه ايشان كيست! چون نوبت به همسر آقا رسيد؛ به اتاق پزشك مراجه كردند. دكتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبري گفت: براي مداواي فرزندتان روزي يك ليوان لعاب برنج به او بدهيد. همسر مقام معظم رهبري گفت: «ما چنين امكاناتي را نداريم» پزشك كه ايشان را نمي‌شناخت عصباني شد و گفت: «مگر امكان دارد درخانه‌اي برنج نباشد؟» همسر مقام معظم رهبري فرمود: «آقاي ما اجازه نمي‌دهد كه در خانه، غير از برنج كوپني استفاده كنيم و آن هم كفاف خوراك ما را بيش از يك بار در هفته نمي‌دهد.»


سردار سرتيپ پاسدار شوشتري نيز در با اشاره به توجه رهبري به ساده‌زيستي و پرهيز از تجمل‌گرايي مي‌گويد: مقداري زيلو در خانه مقام معظم رهبري بود. آن‌ها را جمع كرديم و فروختيم و يك مقدار هم پول از مال شخصي خودم روي آن‌ها گذاشتم. تا به جاي آن زيلوها، براي منزل آقا فرشي تهيه كنيم. وقتي زيلوها را عوض كرديم و فرش‌ها را پهن نموديم، آقا تشريف آوردند و فرمودند: «اين‌ها ديگر چيست؟» گفتم: «زيلوها را عوض كرديم». فرمودند: «اشتباه كرديد كه عوض نموديد. برويد همان زيلوها را بياوريد». اصرار را بي‌فايده ديدم و با هزار مكافات رفتم و زيلوها را پيدا كردم و توي خانه انداختم. زيلوهايي كه واقعاً به آن‌ها نگاه مي‌كردي، مي‌ديدي كه نخشان درآمده و ساييده شده‌اند.


حجت الاسلام علي ابوترابي نيز فرموده‌‌‌اند: مقام معظم رهبري -در زمان رياست جمهوري- سفرهاي خارجي زيادي داشتند و در اين سفر‌ها هداياي زيادي به شخص ايشان مي‌دادند .حتي در سفري كه به يوگسلاوي داشتند ،كليد طلايي كشور را به آقا دادند ولي مقام معظم رهبري در هيچ يك از اين هدايا تصرف نكردند و بعد از پايان دوره رياست جمهوري ، دستور فرمودند هدايا را در موزه نگهداري كنند و همه آنها را متعلق به كشور بدانند.


آقاي دكتر غلامعلي حدادعادل به نقل خاطره‌اي پرداخته است: چند روز پس از خواستگاري خانواده بزرگوار حضرت آيت‌الله خامنه‌اي از دختر بنده، خدمت مقام معظم رهبري رسيدم. ايشان فرمودند: «آقاي دكتر! اگر خدا بخواهد با هم خويشاوند مي‌شويم.» عرض كردم چطور؟ فرمودند: «آقا مجتبي و دختر خانم شما ظاهراً يكديگر را پسنديده‌اند و در گفتگو به نتيجه رسيده‌اند. حالا نظر شما چيست؟» عرض كردم: آقا اختيار ما هم دست شماست! آقا فرمودند: «شما و همسرتان استاد دانشگاه هستيد و زندگي شما با زندگي ما متفاوت است. تمام زندگي ما غير از كتاب‌هايم، يك وانت لوازم كهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندروني دارد و يك اتاق بيروني كه مسئولان مي‌آيند و با من ديدار مي‌كنند. من پولي براي خريد خانه ندارم. خانه‌اي اجاره كرده‌ايم كه قرار است، در يك طبقه‌ي آن آقا مصطفي و در طبقه‌ي ديگر آقا مجتبي زندگي كنند. ما زندگي معمولي داريم و شما زندگي خوبي داريد، مثل ما زندگي نكرده‌ايد. آيا دختر شما حاضر است با اين وجود زندگي كند؟!» زيبايي و دقت سخن رهبر معظم انقلاب براي من بسيار جالب بود. موضوع را به دخترم گفتم و او با روي باز استقبال كرد.


حجت الاسلام و المسلمين نيازي نيز درباره تاكيد رهبري بر عدم تبعيض در برخورد فرموده‌اند: يكي از مسئولان نظامي دستور تصرف مكاني را صادر كرده بود. گرچه حق با او بود، اما شيوه اقدام قانوني نبود. سازمان قضايي نيروهاي مسلح گزارش حادثه را تنظيم و خدمت مقام معظم رهبري ارسال كرد. ايشان در زير آن گزارش، مرقوم فرمودند: «با متخلف برخورد كنيد ولو پسر من باشد.»


سخن پاياني

آنچه گفته شد قطره‌اي بود از دريايي عظيم كه آب دريا را اگر نتوان كشيد هم بقدر تشنگي بايد چشيد. بي‌دليل نبود كه امام راحل (ره) در مورد ايشان فرمودند: «در مورد دوستان و متعهدان به اسلام و مباني اسلام از جمله افراد نادري هستيد كه چون خورشيد روشني مي‌دهيد.» ( صحيفه نور ج

ص455).

واي بر ما اگر دچار غفلت تاريخي شويم. آيا بعضي مي‌خواهند ماجراي صفين و حكميت را بعد از چهارده قرن دوباره تكرار كنند؟ در صفين علي را به تصميم واداشتند؛ برخلاف نظر او.
امروز اما ما مي‌گوييم كه سيدنا و مولانا، حاشا و كلاّ كه ما تو را تنها بگذاريم. اگر چه از مظلوميت و غربت شما دلمان خون شده است، لكن بدان كه ما هنوز نمرده‌ايم كه عده‌اي بخواهند حريم ولايت را شكسته و شما را آماج حملات ناجوانمردانه‌ي خود قرار دهند و دستان علي را در بند كنند. ما امروز «مقداد وار» چشم به چشمان شما دوخته‌ و منتظر اشارت پلك شما هستيم تا كاري كنيم كه تاريخ همانند آن را سراغ نداشته باشد.

ناگفته‌هايی از حادثه‌ تلخ سوء قصد به جان رهبري

جمعی از اعضای تيم حفاظت و اعضای تيم پزشكی حضرت‌ آيت‌الله خامنه‌ای بعد از 25 سال، در محضر رهبر انقلاب به بيان خاطرات و ناگفته‌هايی از حادثه تلخ ترور در ششم تير1360 پرداختند.

در اين مراسم كه نزديك به 4 ساعت به طول انجاميد، آقايان خسروی وفا، حاجی‌باشی، جباری، جواديان، پناهی و حياتی از محافظان قديمی رهبر انقلاب، به همراه 3 نفر از تيم پزشكی ايشان ــ دكتر ميلانی، دكتر زرگر و دكتر منافی ــ به مرور خاطرات خود از ششم تير 1360 پرداختند. آنچه می‌خوانيد روايتی است كوتاه از اين نشست.

- اصلا اون روز مسجد يه جور ديگه بود...
- راست می‌گه! مثل هميشه نبود، هفته‌ی قبل هم كه برنامه لغو شد، اومده بوديم اما اينطوری نبود!
- توی حياط يه جايی واسه ضبط صوت‌ها درست كرده بوديم.
- نماز ظهر كه تموم شد، آقا رفتن پشت تريبون.
- سئوال‌ها هم خيلی تند و بعضا بی‌ربط بود...
- پرسيده بودن شما داماد وزير گرفتی و فلان قدر مهر دخترت كردی.
- آقا اول كمی درباره شايعات عليه شهيد مظلوم بهشتی صحبت كرد و بعد هم اشاره كرد كه من اصلا دختر ندارم!
- من ديدم يه نفر با موهای وزوزی داره با يه ضبط صوت به سمت تريبون مياد.
- نه يه نفر نبود! ضبط رو دست به دست دادن تا كسی شك نكنه!
- منم فكر كردم ضبط بچه‌های خود مسجده؛ ديگه شك نكردم چرا اين ضبط مثل بقيه توی حياط نيست!
- ولی نفر آخر، از خودشون بود!
- آره! آره! چون دقيقا ضبط رو گذاشت رو به آقا و سمت چپ؛ درست مقابل قلب ايشون!
- من همينطوری رفتم به ضبط يه سری بزنم! كمی زير و بمش را نگاه كردم و بعد ناخودآگاه جاشو عوض كردم، گذاشتم سمت راست، كنار ميكروفن، كمی با فاصله‌تر از آقا!
- يكدفعه ميكروفن شروع كرد به سوت كشيدن...
- آقا برگشتن گفتن: اين صدا را درست كنيد يا اصلا خاموش كنيد.
- منبری‌ها اين جور مواقع كمی عقب و جلو می‌شن تا بلكه صدا درست بشه!
- من روبروی آقا، كنار در شبستان وايساده بودم، آقا كمی به عقب و سمت چپ رفتند كه يكدفعه...
- يه صدای عجيبی توی شبستان پيچيد...
- اول فكر كردم، تير اندازی شده...
- سريع اسلحه‌ام رو درآوردم... تا برگشتم ديدم...

و اشك، چنان سر می‌خورد توی صورتش كه هر چه‌قدر هم لبش را بگزد؛ نمی‌تواند كنترلش كند... سرش را تكان می‌دهد و به "حاجی‌باشی" نگاه می‌كند، او هم سرش را انداخته پائين و با دست اشك‌هايش را می‌چيند. "پناهی" به دادش می‌رسد و ادامه می‌دهد:

ــ مردم اول روی زمين دراز كشيدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحه‌ام را از ضامن خارج كرده بودم، تا برگشتم سمت جايگاه ديدم ــ بغضش را فرو می‌خورد ــ "آقا" از سمت چپ به پهلو افتاده‌اند روی زمين! داد زدم: حسين! "آقا"... تا برسم بالای سر "آقا"، "حسين جباری" تنهايی "آقا" را بلند كرده بود و به سمت در می‌رفت...

"جواديان" كه هنوز صورت گردش سرخ سرخ است، فقط سرش را به طرفين تكان می‌دهد و حتی چشم‌هايش را هم از ما می‌دزدد. "حياتی" اما ماجرا را اينگونه ادامه می‌دهد:

ــ هرطور بود راه را باز كرديم و خودم برگشتم پشت تريبون، ضبط صوت مثل يك دفتر 40برگ از وسط باز شده بود. با ماژيك قرمز هم روی جداره داخلی‌‌اش نوشته بودند: "‌اولين عيدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی!"

***
ــ به هر ترتيبی بود آقا را سوار ماشين كرديم. يك بليزر سفيد. با سرعت از بين جمعيت كنده شديم و راه افتاديم. توی راه يك لحظه آقا به هوش آمدند. نگاهی به چهره‌ی من كردند و از هوش رفتند. بعد‌ها پرسيدم آن لحظه چه چيزی احساس كردين، گفتند: "دو چيز! يكی اينكه ماشين داشت پرواز می‌كرد و ديگر اينكه سرم روی پای كسی بود..."

حاجی‌باشی يكدفعه نگاهش را از زمين می‌كند و بلندتر می‌گويد: توی ماشين همه‌اش به اين فكر بودم كه اگر اتفاقی بيافته، مردم به ما چی می‌گن؟! و دوباره باران، حرف‌هايش را خيس می‌كند.

"جواديان" ادامه می‌دهد: از جلوی يك درمانگاه گذشتيم كه گفتم: "حسين! برگرد... درمانگاه ..."

پنج نفری وارد درمانگاه شديم، همه هول برشان داشته بود، يك نفر غرق خون توی آغوش جباری، 3 نفر هم با لباس خونی و اسلحه دنبالش... اولين دكتری كه آمد و نبض آقا را گرفت، بی‌معطلی گفت: ديگه كار از كار گذشته و رفت... پرستاری جلو آمد و گفت: "ببرينش بيمارستان بهارلو؛ پل جواديه!"

به سرعت دويديم سمت ماشين. پرستار هم همراهمان شد، با يك كپسول اكسيژن كه توی ماشين نمی‌رفت و بچه‌ها روی ركاب در عقب گرفتنش تا بريم بيمارستان بهارلو...

توی مسير بی‌سيم را برداشتم و :

- حافظ هفت! مركز... مركز! موقعيت پنجاه - پنجاه... (پنجاه - پنجاه موقعيت آماده‌باش بود) بعد گفتم: مركز! حافظ هفت مجروح شده!

دوباره همه با هم ساكت شدند... انگار همين ديروز بوده، همين ديروز كه از توی ماشين اعلام می‌كنند به دكتر فياض بخش، دكتر زرگر و ... بگوئيد از مجلس خودشان را برسانند، بيمارستان بهارلو.

ماشين از در عقب بيمارستان وارد محوطه می‌شود. برانكارد می‌آورند. آقا را می‌رسانند پشت در اتاق عمل. دكتری كه از اتاق عمل بيرون می‌آيد؛ نبض را می‌گيرد و با اطمينان می‌گويد: "تمام كرده!" اما...

اما دكتر فاضل كه آن روز اتفاقی و برای مشاوره‌ی يكی از بيماران در بيمارستان بهارلو حضور داشته، خودش را به اتاق عمل می‌رساند و دستور آماده سازی اتاق عمل را می‌دهد.

***

ــ شهيد بهشتی به من خبر داد. تازه رسيده بودم منزل. پيكانم را سوار شدم و راه افتادم. به محض رسيدن، دكتر محجوبی گفت نگران نباش، خون را بند آوردم. و من آماده شدم برای جراحی.

دكتر زرگر ادامه می‌دهد: "رگ پيوندی می‌خواستيم، پای راست را شكافتيم. رگ دست راست و شبكه عصبی‌اش كاملا متلاشی شده بود. فقط توانستيم كمی جلوی خونريزی را بگيريم و كمی هم پانسمان كنيم. تصميم بر اين شد كه آقا را ببريم بيمارستان قلب."

دكتر ميلانی هم كه مثل دكتر زرگر تمام موهای سرش سفيد شده، غرق روزهای تلخ دهه 60 شده است، آرام و با تامل تعريف می‌كند:

ــ جراحت خيلی سنگين بود، سمت راست بدن پر از تركش و قطعات ضبط صوت بود، حتی يكی از تركش‌ها زير گلوی آقا جا خوش كرده بود. قسمتی از سينه ايشان كاملا سوخته بود! يكی دو تا از دنده‌ها هم شكسته بود. دست راست هم كاملا از كار افتاده بود و از شدت ضربه ورم كرده بود. استخوان‌های كتف و سينه كاملا ديده می‌شد. 37 واحد خونی و فراورده‌های خونی به آقا زده بودند كه خود اين تعداد، واكنش‌های انعقادی را مختل می‌كرد... دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شديم پانسمان را باز كنيم و دوباره رگ‌ها را مسدود كنيم... خيلی عجيب بود، انگار هيچ چيز به اراده‌ی ما نبود...

و دكتر منافی چشم‌هايش را روی هم می‌گذارد و آن روزها را اينگونه از پشت پرچين خاطرات ماندگارش بيرون می‌ريزد: "مردم بيرون بيمارستان صف كشيده بودند برای اهدای خون. راديو هم اعلام كرده بود جراحت به قلب آقا رسيده، عده‌ای توی محوطه جلوی اورژانس ايستاده بودند و می‌گفتند می‌خواهيم "قلبمان" را بدهيم... با هلی‌كوپتر، آقا را رسانديم بيمارستان قلب. لوله تنفس داشتند و تا بيمارستان دو بار مونيتور وضعيت نبض، خط ممتد نشان داد... عمل جراحی 3 ساعت طول كشيد و آقا به بخش "آی سی يو" منتقل شدند. شب برای چند لحظه به هوش آمدند...كاغذ خواستند تا چيزی بنويسند... كاغذ كه داديم با دست چپ و خيلی آرام و با دقت چند كلمه را به زحمت كنار هم چيدند:

- همراهان من چطورند؟

***

چند روز بعد كه ديگر مطمئن شده بوديم، دست راست كاملا از كار افتاده است، از تلويزيون آمدند تا گزارش تهيه كنند، يك ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش بيايند، وقتی پرسيدند كه حالتان چطور است؟ اين پاسخ را گرفتند:

بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خُمِّ می سلامت، شكند اگر سبويی

***

و حالا كه 25 سال از آن روز تلخ گذشته، شايد شيرينی عيدی گروهك فرقان بيشتر خودش را نشان می‌دهد كه به قول "خسروی وفا" هر وقت در حزب جلسه بود، آقا آخرين نفری بود كه از حزب خارج می‌شد "و فردای آن روز هفتم تير بود...

حالا شايد بهتر بشود فهميد چرا سال‌هاست ضربان قلب اين مردم می‌گويد: "دست" خدا بر سر ماست... اين دست، رنگ خدا را ديده و طعم بهشت را چشيده، سوغات يك سفر غيبی به آن سوی ابرهاست كه پيش رهبر مانده تا به قول دكتر ميلانی: "با دست موعود بيعت كند..."

***

صدای اذان يعنی شوق پرواز در آسمان آبی نماز. خودمان را به نمازخانه می‌رسانيم، اين گروه آشنای قديمی، صف اول و دوم نماز می‌ايستند... رهبر كه می‌آيد مثل پروانه‌های حرم رضوی كه در بهار گرد زائر حضرتش بی‌قراری می‌كنند، دور آقا حلقه می‌زنند. دكتر ميلانی زودتر از باقی خودش را به آقا می‌رساند و همينطور كه با چشم خيس به دست آقا خيره شده، دست رهبر را می‌بوسد و غرق آن نگاه پدرانه می‌شود... و چه خنده‌ی شيرينی بر لب‌های رهبر نقش بسته، خيلی وقت بود اين جمع سال‌های جوانی را يكجا نديده بود... چه غافلگيری لذت بخشی.

ماجرای آتش زدن خانه فرقه ديويديان (داووديان) بوسيله دولت آمريكا+عكس

مابین 28 فبریه 1993 تا 19 اوریل 1993، حدود 80 مرد، زن و کودک که در محل زندگی خود نزدیک شهر Waco واقع در ایالت Texas در صلح و ارامش در حال زندگی بودند، در نتیجه ی عملیات انجام شده توسط دو دستگاه امنیتی ایالات متحده ی امریکا یعنی FBI2  و 3 ATF کشته شدند. در این حادثه 4 نفر از ماموران ATF نیز جان خود را از دست دادند .

گروهی غیرنظامی که در مرکزی مذهبی تحت عنوان Mt. Carmel Center زندگی می کردند و تحت عنوان فرقه ی Davidian شناخته می شدند.


ماجرا در 28 فبریه با یورش ناگهانی به شیوه ی جنگی اغاز شد و با شلیک گلوله از هلیکوپتر به سمت اقامتگاه زن ها و بچه ها تکمیل شد و بدنبال ان محاصره ی طولانی مدتی اغاز گردید. در 19 اوریل، دولت امریکا تانک ها را برای تخریب و نابودی و پخش کردن گاز در ساختمانی که مردم در ان زندگی می کردند، به محل اعزام کرد. دولت امریکا اعلام کرد که انها بدلیل نگرانی های خود از وضع بهداشتی محل اقامت دیویدیان و جلوگیری از ازار و اذیت کودکان توسط David Koresh، رهبر فرقه ی دویدیان و همچنین طولانی شدن مدت زمان ماموریت و محاصره و در نتیجه خسته شدن ماموران FBI، تصمیم به انتشار گاز در محل خانه ی تحت محاصره می گیرد.

تانک ها حفره های بزرگی در دیوارهای ساختمان ایجاد کردند و به سمت ان هجوم بردند. دولت اعلام کرد که انها تنها میخواستند با ایجاد حفره در دیوارهای ساختمان و انتشار گاز به داخل، مردم را مجبور به ترک ساختمان کنند اما این در حالی بود که هیچ یک از دیویدیان از ساختمان خارج نشدند.

بعد از هجوم تانک ها به سمت ساختمان، اتش سوزی اغاز شد و اتشی بسیار وحشتناک و جهنمی در حدود 40 دقیقه ساختمان را سوزاند و انرا با خاک یکسان کرد. در حالیکه انها در حال تماشای شعله های مهیب اتش از تلویزون بودند، همگان متعجب بودند که چرا دیویدیان از ساختمان غرق در اتش خارج نمی شوند. 75 نفر در اتش به هلاکت رسیدند.


نگرانی های عمومی بر محور چگونگی مرگ 33 زن، کودک و نوزاد در این حادثه، متمرکز شده بود. بقایا و اجساد انها در اتاقی بهم چسبیده که ابدار خانه و محل ذخیره ی مواد غذایی بود، پیدا شد. این اتاقی بود که امریکاییان انرا "انبار بزرگ" نامیدند.

شواهد و مدارک موجود باعث شد تا بعضی از امریکایی ها به این نتیجه برسند که فرقه ی دیویدیان به عمد توسط دولت امریکا کشته شدند. یک فیلم توسط یک وکیل به نام Linda Thomson  در اثبات تعمد دولت امریکا در کشتار دیویدیان، ساخته شد. فیلم شامل بخشی است که نشان می دهد در پشت ساختمان، از دهانه ی لوله ی یک تانک پخش کننده ی اتش، اتش در حال خارج شدن به سمت ساختمان است. بخش دیگری از فیلم نشان می دهد که کارمندان یونیفورم دار ارتش امریکا که در محل حاضر بودند و تانک هایی که به تیغه های پهن همانند تیغه های ماشین های برف روب مجهز بودند، اثار و بقایای باقی مانده از اتش سوزی را به سمت خرابه های ساختمان که درحال سوختن بودند، منتقل می کنند. این فیلم و تصاویر در سرتاسر امریکا پخش شد و موجبات خشم و اعتراض فراوان مردم را فراهم کرد.

دولت امریکا باز هم تکرار کرد که تانک ها با ایجاد حفره در دیوارهای ساختمان، قصد داشتند تا بدین ترتیب دیویدیان را از ساختمان خارج کنند و راهی برای خروج انها ایجاد کنند اما دیویدیان از انجام این کار سر باز زدند و با ایجاد و قرارگرفتن در اتش، اقدام به خودکشی کردند.

بعضی ها بیان کردند که تصاویر تانک پخش کننده ی اتش گمراه کننده بوده است. انها می گویند که تانک ها بطور تصادفی با چراغ های نفتی موجود در ساختمان برخورد کردند و در نتیجه ی وجود مواد اتش گیر و همچنین  سوخت های رایجی که در منازل نگهداری می شود، اتش سوزی اغاز شده است. فریاد های عمومی برای اغاز بررسی کنگره درباره ی این حادثه بلند شد.

دو سال بعد از اتش سوزی 19 اوریل، بمبی در ساختمان Murrah  در شهر اوکلاهاما جایی که دفاتر دولتی فراوانی وجود دارد، منفجر شد. رسانه ها و جریان خبری امریکا، بلافاصله انفجار اوکلاهاما را به معترضین و کسانی که دولت را در هولوکاست واکو مقصر می دانستند، نسبت دادند. معترضین و تظاهرات کنندگان به هولوکاست رخ داده در واکو، اعلام کردند که بمب گزاری در ساختمان Murrah توسط دولت امریکا انجام شده است تا بدین وسیله طبق قانون اساسی زمینه برای خاموش کردن و توقف رسیدگی های قانونی در مورد جنایت واکو، فراهم شود.


در نهایت، پس از گذشت بیش از دو سال از جهنم ایجاد شده در تاریخ 19 اوریل 1993 در واکو، کنگره دادرسی های دراز مدت را اغاز کرد. دادرسی ها به منظور پی بردن به حقیقت و بیان ان تحت هر شرایطی، برگزار می شد. قول داده شده بود که دادرسی ها به جدل و ستیزهای موجود پایان دهد.

اولین شرط برای بررسی و تحقیق جدی درباره ی مرگ مشکوک دیویدیان، بررسی گزارش کالبد شکافی اجساد قربانیان حادثه و مدارک فیزیکی موجود در محل رخ دادن حادثه می باشد اما کنگره گزارش های کالبدشکافی و همچنین بیشتر مدارک فیزیکی موجود را مورد بررسی قرار نداد و انهارا نادیده گرفت. در عوض، کنگره اقدام به دادرسی کردن از یک خبرنگار که کتابی راجع به حادثه ی واکو نوشته بود، کرد.

یکی دیگر از شاهدان دادرسی، دختر نوجوانی بود که ادعا کرده بود توسط David Koresh مورد ازار و اذیت جنسی گرفته بوده است. بعد ها مشخص شد که این دختر، هرگز در Mt. Carmel Center  زندگی نکرده بوده است و شهادت ارایه شده توسط دختر، بوسیله ی یکی از نزدیکان این دختر اماده و به او داده شده است.


کنگره در بررسی مدارک فیزیکی موجود، بسیار گزینشی عمل می کرد. هنگامی که سوال های اساسی و روشن کننده ی حقیقت پرسیده می شد، کارمندان و سوال شوندگان دولت این حق را داشتند که به هر سوالی که خواستند پاسخ دهند.

بعد از دادرسی های سال 1995، بنظر می رسد که تظاهرات و اعتراضات نسبت به این جنایت، پایان یافته است.

اما پاییز سال 1996، موزه ی الکترونیکی Waco Holocaust در دنیای مجازی راه اندازی شد. در این موزه، گزارش های کالبد شکافی و دلایل و مدارک قانونی فراوانی برای پی بردن به حقیقت ماجرا وجود دارد.


این مدارک حقایق تکان دهنده ای را اشکار می کند: بسیاری از دیویدیان قبل از تاریخ 19 اوریل که تانک ها به ساختمان حمله کردند و انجارا به اتش کشیدند، مرده بودند. بعضی از مادران و بچه ها چندین هفته قبل از حمله ی تانک ها مرده بودند.  اجساد بسیاری از دیویدیان بطور انتخاب شده از بین رفته بود تا زمان و دلیل مرگ انها پنهان بماند. حمله ی تانک ها و اتش سوزی، به منظور منحرف و پنهان کردن حقیقت و از بین بردن صحنه ی مرگ و جنایت انجام شده است.

عکس بقایای جسد یک کودک دوساله ی دیویدی که در تاریخ 7 می 1993، تنها 18 روز بعد از مرگ این کودک گرفته شده است. باقی مانده ی جسد او هرگز شناسایی نشد

اعمال ليلة الرغائب را از دست ندهیم  

بدانکه شب جمعه اوّل ماه رجب را ليلة الرَّغائب مي‌گويند و از براي آن عملي از حضرت رسول صَلَّي اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله وارد شده با فضيلت بسيار که سيّد در اقبال و علاّمه در اجازه بني زهره نقل کرده‌اند از جمله فضيلت او آنکه گناهان بسيار بسبب او آمرزيده شود

بدانکه شب جمعه اوّل ماه رجب را ليلة الرَّغائب مي‌گويند و از براي آن عملي از حضرت رسول صَلَّي اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله وارد شده با فضيلت بسيار که سيّد در اقبال و علاّمه در اجازه بني زهره نقل کرده‌اند از جمله فضيلت او آنکه گناهان بسيار بسبب او آمرزيده شود و آنکه هر که اين نماز را بگذارد چون شب اوّل قبر او شود، حقّ تعالي بفرستد ثواب اين نماز را بسوي او به نيکوتر صورتي با روي گشاده و درخشان و زبان فصيح پس با وي گويد اي حبيب من! بشارت باد تو را که نجات يافتي از هر شدّت و سختي گويد تو کيستي؟ بخدا سوگند که من روئي بهتر از روي تو نديدم و کلامي شيرين‌تر از کلام تو نشنيده‌ام و بوئي بهتر از بوي تو نبوئيدم.

 گويد من ثواب آن نمازم که در فلان شب از فلان ماه از فلان سال بجا آوردي؛ امشب بنزد تو آمدم تا حقّ تو را ادا کنم و مونس تنهائي تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود من سايه بر سر تو خواهم افکند در عرصه قيامت پس خوشحال باش که خير هرگز از تو معدوم نخواهد شد.


وکيفيت آن چنان است که روز پنجشنبه اوّل آن ماه را روزه ميداري چون شب جمعه داخل شود ما بين نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز مي‌گذاري هر دو رکعت به يک سلام و در هر رکعت از آن يک مرتبه حمد و سه مرتبه اِنّا اَنْزَلْناهُ و دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ مي‌خواني و چون فارغ شدي از نماز هفتاد مرتبه مي‌گوئي« اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ الاُْمِّيِّ وَعَلي آلِهِ» پس به سجده مي روي و هفتاد مرتبه مي‌گوئي:« سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ» پس سر ازسجده برمي‌داري وهفتاد مرتبه مي‌گوئي«رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلِيُّ الاَعْظَمُ» پس باز به سجده مي‌روي و هفتاد مرتبه مي‌گوئي:« سُبُّوحٌ قُدّوُسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ» پس حاجت خود را مي‌طلبي که انشاءالله برآورده خواهد شد.